به زودی شماره اول نشریه در وبلاگ قرار داده خواهد شد.
با تشکر
رحمان
|
سلام
به زودی شماره اول نشریه در وبلاگ قرار داده خواهد شد. با تشکر رحمان + نوشته شده توسط رحمان در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 و ساعت
9:24 |
وبلاگ ويژه ماه رمضون
+ نوشته شده توسط رحمان در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت
15:17 |
با سلام
از اين به بعد براي افزايش كيفيت وبلاگ ها ي خودم همشون رو تو اين وبلاگ قرار ميدم. + نوشته شده توسط رحمان در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت
0:31 |
www.iranactor.com/CINEMA/images/Mim_mesle_Madar_Cinema.jpg
www.30nema.com/images/gallery/30nema4252745.jpg www.30nema.com/images/gallery/30nema4252757.jpg www.30nema.com/images/gallery/30nema4252759.jpg www.30nema.com/images/gallery/30nema4252753.jpg www.30nema.com/images/gallery/30nema4252754.jpg www.tehroon20.com/gallery/albums/userpics/10001/30nema4252761.jpg iranactor.net/films/derakht-golabi/derakhegolabi.jpg www.aftab.ir/news/2006/nov/11/images/e97ad069ed27735a343798071e60ce52.jpg اگه خوشتون اومد بازم در خدمتتون هستم.
+ نوشته شده توسط رحمان در شنبه دوازدهم خرداد 1386 و ساعت
13:20 |
سال۸۶ مبارک
*چند لینک از شبکه دیوانه ساز ایرانی(هری پاتر)* *فرخوان خاطرات نوروزی * *عکس* ۱.معما ۵ عکس در پست بعدی عکس هنرمندان داخلی و خارجی قرار داده خواهد شد. *فلش* *موبایل* تصاویری از چهارشنبه سوری (کلیپ تصویری) *چند وبلاگ توپ ایرانی* وبلاگ جوانان با نویسندگانی از سرتاسر ایران ابهام لینک با بازدید کنندگانی از سراسر جهان (یکی از بهترین های بلاگفا) وبلاگ آدم مجهول برای خوانندگان مجله جوانان امروز
****در پست بعدی بیشتر خواهید دید.**** + نوشته شده توسط رحمان در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 و ساعت
19:33 |
میگن این سایت واسه ثبت نام ۵۰۰۰ تومن میده
راست و دروغش پای منبعش ولی امتحانش ضرر نداره به جز پول اس ام اس رایگان و کلی چیز دیگه هم داره. + نوشته شده توسط رحمان در شنبه چهاردهم بهمن 1385 و ساعت
17:54 |
I had a dream... I dreamed I was walking along the beach with God. Across the sky flashes scenes from my life. For each scene, I noticed two sets of foot prints in the sand. one belonging to me, and the other to God. When the last scene of my life flashed before me, I looked back at the foot prints in the sand. I noticed that many times along the path of my life there was only one set of foot prints. I also noticed that it happened at the very lowest and saddest times in my life. This really bothered me so I questioned God about it. God, you said that once I decided to follow you, you'd walk with me all the way. But I have noticed, that during the most troublesome times in my life, there was only one set of foot prints. I don't understand why when I needed you most, you would leave me. God replied, my precious, precious servant, I have you and I would never leave you. During your times of trial and suffering when you see only one set of foot prints, it was when, that I carried you. ( جای پا ) خوابي ديدم ... خواب ديدم در ساحل با خدا قدم ميزدم بر پهناي آسمان صحنه هايي از زندگيم برق ميزد در هر صحنه , دو جفت پا روي شن ديدم يكي متعلق به من و ديگري متعلق به خدا وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جاي پاهاي روي شن نگاه كردم . متوجه شدم كه چندين بار طول مسير زندگيم فقط يك جفت جاي پا روي شن بوده است همچنين متوجه شدم كه اين در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگيم بوده است اين واقعا برايم ناراحت كننده بود و درباره اش از خدا سوال كردم , خدايا , تو گفتي اگر به دنبال تو بيايم , درتمام راه با من خواهي بود . ولي ديدم كه در سخت ترين دوران زندگيم فقط يك جفت جاي پا وجود داشت . نميدانم چرا هنگامي كه بيش از هر وقت ديگر به تو نياز داشتم , مرا تنها گذاشتي خدا پاسخ داد , بنده بسيار عزيزم , من در كنارت هستم و هرگز تنهايت نخواهم گذاشت . اگر در آزمونها و رنجها , فقط يك جفت جاي پا ديدي زماني بود كه تو را در آغوشم حمل ميكردم . + نوشته شده توسط رحمان در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 و ساعت
21:18 |
قسمت اول: روزگار خوبی بود .یه پسره بود که عاشق اربابش بود ارباب هم عاشق اون بود.یه عشق واقعی . یه روز که با دوستش تو جاده خوشبختی قدم میزد دوستش به جاده اونطرف اشاره کرد و گفت:بیا بریم اونجا هم بگردیم. بدجوری دلش میخواست اونطرف رو هم ببینه ولی اربابش گفته بود هر کاری میخوای بکنی بکن فقط اونجا نرو. بالاخره خام حرفای دوستش شد وبه سمت جاده ممنوعه رفت.تو راه از دوستش پرسید تا حالا اونجا رفتی . دوستش گفت:آره .خیلی. از دوستش پرسید:اونجا چیزهای دیدنی هم هست. دوستش گفت:آره. اونجا تو رو با دختری آشنا میکنم که زیبا تر از اون تو کل دنیا پیدا نمیکنی. چند قدم در جاده ممنوعه پیش نرفته بودند که دختری رو دیدند که همچون ماهه شب چهارده میدرخشید. دست و پاش رو گم کرده بود . دختره به دوست پسر گفت:گم شو.دوستش برگشت و به آرامی از اونا دور شد. پسر ترسید میخواست فرار کنه ولی دختر دستش رو گرفت وکشید:بیا با هم قدم بزنیم. پسرخوشحال شد وگفت:اسم من آدمه. اسم شما چیه؟ دختر عشوه ای کرد و با ناز گفت:دنیا نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه................................................. به طرف صدا برگشت . دوستش بود که فریاد میزد: دل در این پیرزن عشوه گر دهر مبند / کین عروسی است که در عقد بسی داماد است. پسر نگاهی به چهره دختر انداخت.تنها چیزی که دیده میشد زیبایی بود .به سمت دوستش برگشت و گفت: برو بابا دختر به این خوشگلی .کجاش شبیه پیرزنهاست. حسودددددددد........................................... برق پیروزی در چشمان دنیا دیده میشد . پسر هم خوشحال بود که دختری به این زیبایی به دست آورده بود. قسمت دوم: در راه دختر گفت:میخوام یه چیزی بهت بگم ولی میترسم قبول نکنی. پسر به خودش گفت:یعنی این دختر زیبا از من چی میخواد که میترسه قبول نکنم . رو به دختر کرد و گفت:بگو.سعی میکنم قبول کنم. برق پیروزی دوباره در چشمان دختر درخشید و گفت:با من ازدواج میکنی؟؟ پسر در پوست خودش نمی گنجید.عشق رو با تمام وجود حس میکرد. با خودش فکر کرد که چرا این دختر فکر میکرد که من قبول نمیکنم . وای.ازدواج با دختری که با زیباییش میتونست دنیا رو تسخیر کنه. ولی من چی دارم که دوستم نداشت. از دختر پرسید:چرا من رو انتخاب کردی . چرا با دوستم اونطوری رفتار کردی؟؟ دختر عشوه ای کرد وگفت:تو زیبایی.خیلی بهتری.تو خیلی چیزا داری که دوستت نداره. کمی فکر کرد:آره راس میگه. من خیلی چیزا دارم که دوستم نداره. و بدبختی آغاز شد ......... غرور................... بر مال و جمال خویش غره مباش / کان را به شبی برند و این را به تبی پسر دست در دست دختر قدم میزد تا اینکه از دورسرزمینی پیدا شد . پسر پرسید :اینجا دیگه کجاست؟؟ دختر جواب داد : اینجا قصر منه.سرزمین عشق من وتو . دختر جلوتر حرکت میکرد و پسر به دنبالش. تا اینکه به سرزمین خوشبختی شون رسیدن. قسمت سوم: ولی اینجا شبیه به اون دنیایی نبود که از دور نشون میداد.سرزمینی سیاه و تاریک که لجن و کثیفی همه جاش رو پر کرده بود. چقدر آدم اونجا بود .از پیر و جوون. زن و مرد که تو لجن دست و پا میزدن. پسر با تندی گفت:ولی من نمیخوام اینجا زندگی کنم.این آدما دیگه کی هستن ؟؟ دختر جواب نمیداد.در حالی که پشتش به پسر بود فقط می خندید. پسر عصبانی شد و گردن دختر رو گرفت و برگردوند. از ترس و تعجب سر جاش میخکوب شده بود.این که اون نبود. دختر زیبا تبدیل به پیرزن چرکین و عبوصی شده بود که سیاهی و تاریکی تنها چیزی بود که در او دیده میشد. پیرزن گفت:اینا شوهرای قبلی من هستن و تو جدیدترین هستی. قسمت چهارم: پسر میخواست فرارکنه ولی سنگینی رو تو وجودش حس میکرد . پیرزن وحشیانه دست پسر رو گرفت و در چاه سیاه انداخت.پسر در چاه فرو میرفت و دست و پا میزد. هر چه بیشتر به پیرزن التماس میکردبیشتر درکثیفی فرو میرفت.احساس خواری میکرد. یاد لحظات آخری که با دوستش بود افتاد. دل در این پیرزن عشوه گر دهر مبند / کین عروسی است که در عقد بسی داماد است. گفت:همش تقصیر دوستم بود .اون منو به این روز انداخت. ولی.............. آتش به دو دست خویش بر خرمن خویش / من خود زده ام چه نالم از دشمن خویش. به پیرزن گفت:من پیش ارباب خودم برمیگردم. پیرزن خندید و گفت:با این سر و وضع چه طوری میخوای برگردی؟تو دستورش رو شکستی. پسر به خودش نگاه کرد:آره . راس میگه.با چه رویی برگردم.من از دستورش سرپیچی کردم من عشق اربابم رو به هوس این پیرزن عشوه گر فروختم. به اطرافش نگاه کرد .چقدر آدم دور و برش بودن. بعضی ها اصلا از اینکه در لجن فرو رفته بودن ناراحت نبودن و خوشحالی میکردن. بعضی ها بی تفاوت بودن و هر لحظه بیشتر فرو میرفتن. بعضی ها گریه میکردن ولی هیچ تاثیری نداشت و هر لحظه بیشتر فرو میرفتند. اونطرفتر یه عده آدم دید که دارن از لجن خارج میشن. سعی کرد به اونا نزدیک بشه ولی نمیتونست حرکت کنه. هر چی سعی میکرد نتونست حرکت کنه . یه لحظه بغضش ترکید و از ته دل گریه کرد. گریه ای از ته دل و با پشیمونی از گذشته. باور کردنی نبود هر چه گریه میکرد به راه خروج نزدیک تر میشد. ولی چرا اونایی که گریه میکردن حرکت نمیکردن. شاید پشیمون نبودند. ولی پسر نجات یافت و از اونجا خارج شد. قسمت پنجم: باز هم سنگین بود به سختی در حالی که گریه میکرد همون راه رو گرفت و رفت. پیرزن خودش رو میکشت تا اون پسر رو برگردونه ولی پسر تصمیم خودش رو گرفته بود و پیرزن در برابر اراده پسر قدرتی نداشت. هر چه جلوتر میرفت سبکتر و تمیزتر میشد. پیرزن وقتی دید اوضاع بده دوباره تبدیل به دختر زیبا شد و سر راه پسر قرار گرفت. پسر نگاهی به او انداخت . دختر گفت:میخوای من ماله تو باشم. ولی پسر فرق بین عشق و هوس رو فهمیده بود.بدون توجه به دختر از کنارش رد شد. دختر آخرین حقه خودش رو به کار برد. بیا پیش من . با من زندگی کن و بنده اربابت هم باش. پسر خندید................... با دو قبله در ره توحید نتوان رفت راست / یا رضای دوست باید یا هوای خویشتن. و به راهش ادامه داد. وقتی به ابتدای جاده خوشبختی رسید.سبکتر از همیشه بود و پاکتر. دوستش اونجا نشسته بود گریه میکرد. وقتی پسر رو دید خیلی تعجب کردوگفت:چه طوری برگشتی - با گریه - ولی من............. - تنها اشک ریختن کافی نیست باید پشیمون هم باشی. ودست دوستش رو گرفت و بلند کرد و گفت:بیا من میدونم باید کجا برم. ولی از کجا مطمئنی که راه درستیه؟؟ قسمت ششم: هر دو به راه افتادند و با شرم و پشیمانی در مقابل خدا سجده کردن. خدا اشاره ای کرد و هر دو پاک پاک شدن. خدا گفت:متاسفم که شما به این حال افتادین کرم بین و لطف خداوندگار / گنه بنده کردست و اوست شرمسار. هر دو به هم نگاه کردند و بعد با هم به بغل خدا پریدن واز عمق وجود گفتن: خدا جون دوستت داریم.
از دفتر یادداشت های
+ نوشته شده توسط رحمان در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 و ساعت
22:49 |
عرض سلامي به بلندي بيل، به محكمي كلنگ، به گردي اسامبلي، به سرعت فرغون، به تيزي شاقول، به انعطاف پذيري طناب، به لبريزي دوغآب، به سفيدي سيمان، به صافي ماله، به وسعت بشكه، به معرفت عمله، به قدرت كارگر، به ظرافت گچ كار، به لطافت معمار، به شجاعت صاحب كار، به رشادت مهندس، به صلابت جوشكار، به محبت صافكار، به رفاقت همكار، به سر كار گذاشتن توي بيكار .
بعد از مدت ها بازم آپ کردم با کمک ناصر هرکجا محرم شدی دست از خیانت بازدار ای بسا محرم که با یک نقطه مجرم می شود
آن که می گوید دوستت دارم خنیاگر غمگینی است که آوازش را از دست داده است ای کاش عشق را زبان سخن بود هزارکاکلی شاد در چشمان توست هزار قناری خاموش در گلوی من . عشق را ای کاش زبان سخن بودم آنکه می گوید دوستت دارم دل اندوهگین شبی ست که مهتابش را می جوید ای کاش عشق را زبان سخن بود هزار آفتاب خندان در خرم توست هزار ستاره گریان در تمنای من . شاملو
1-مرام فقط مرام گاو چون نگفت من گفت ما 2- صفا فقط صفاي مورچه كه هر وقت گريه كرد هيچكس اشكش نديد 3- رفيق فقط كلاغ نه بخاطر سياهيش به خاطر يه رنگيش 4- معرفت فقط معرفت كرم نه به خاطر كرم بودنش به خاطر خاكي بودنش 5- يه رنگي فقط يه رنگي ديوار كه هرچي مرد و نامرده بهش تكيه ميدن 6- نامردارو خيلي دوست دارم چون اگه نباشن مردا مشخص نمي شن.
يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده .
Hamishe doost daram your eyes.. chon oona hastand very nice..... hame vaght toro i see...azizam har lahze look at me.... toro khoda hamishe love me... khahesh mikonam hichvaght dont forget me.... age be man nagi my baby... age nayay near me... zendegim mishe mesle hell... doset daram i love you forever:....At last,Dont Forget Me
هرگز از انسان توقع عشق پاک را نداشته باش زيرا گل سرخ در مرداب نميرويد!
شب شده بود، گل آفتاب گردان داشت دنبال خورشيد ميگشت که يهو يک ستاره بهش چشمک زد، اما گل آفتابگردان سرش رو آرام آورد پايين، ميدوني چرا؟! آخه گلها هيچوقت خيانت نميکنن واسه همينه که گل آفتابگردان هميشه شبها سرش پايينه....
انديشه ها، روياها، آرزوها و اشك ها از ملازمان جدايي ناپذير عشق مي باشد. * شكسپير *
يه روز دوستي از عشق پرسيد: فرق ما دو تا چيه؟ عشق گفت:تو با يه سلام شروع مي شي ولي من با يه نگاه عشق از دوستي پرسيد: حالا از نظر تو فرق ما دو تا چيه؟ دوستي گفت:من با يه دروغ تموم مي شم و تو با مرگ
تا تو را ديدم ندادم دل به كس عاشقم كردي به فريادم برس.
زندگي را دوست دارم نه در قفس بوسه را دوست دارم نه در هوس تو را دوست دارم تا اخرين نفس.
شيشه پنجره را باران شست از دل من اما..................... چه كسي نقش تو را خواهد شست.
كنم هر شب دعايي كز دلم بيرون رود مهرش ولي اهسته مي گويم الهي بي اثر باشد
اگر دستانم از تو جدا شوند قلبم هرگز نمي تواند از تو جدا شود
درياي شور انگيز چشمانت چه زيباست انجا كه بايد دل به دريا زد همين جاست.
عشق با يك نگاه شروع ميشود با يك خنده شكل ميگيرد با يك بوسه اوج ميگيرد با يك قطره اشك به پايان مي رسد
آنكه پرنده نيست نبايد بر پرتگاه اشيانه بسازد. (نيچه)
ميگويند شيشه احساس ندارد اما وقتي روي شيشه اي نم گرفته نوشتم .......دوستت دارم.......... آرام گريست.
كاش مي دانستم چيست؟ انچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست.
تو را به دادگاه خواهند كشيد شايد به حبس ابد محكوم شوي جزييات جنايت معلوم نيست اما... اثر انگشتت را روي قلبي شكسته يافته اند.
هيچ وقت به كسي دل نبند چون اين دنيا انقدر كوچيكه كه دو تا دل كنار هم جا نميشه ولي اگه بستي ازش جدا نشو چون اين دنيا اينقدر بزرگه كه ديگه پيداش نميكني.
برگ از درخت خسته شده پاييز بهونست.
هيچ وقت عشق رو گدايي نكن چون معمولا چيز هاي با ازرش رو به گدا نميدن.
وقتي دلم تنگ ميشه پشت ابرا زار ميزنم. پس يادت باشه هر وقت بارون رو ديدي بدون دلم واست تنگ شده
كاش ميشد اشك را تهديد كرد مدت لبخند را تمديد كرد كاش ميشد از ميان لحظه ها لحظه ديدار را تمديد كرد.
تا تواني در جهان يكرنگ باش قالي از صد رنگ بودن زيرپا افتاده است.
خدايا به من رفيقي بده تا با من گريه كند ، دوستي كه با من بخند د يا خودم پيدا خواهم كرد.
تا تواني رفع غم از خاطر غمناك كن در جهان گرياندن آسان است اشكي پاك كن
عشق همان پروانه ايست كه اگر سفت بگيري له ميشود واگر سست بگيري ميگريزد.
ز كويت ميروم اما به دستت دل امانت بود بده جانا امانت را كه من عزم سفر دارم.
اگه چشمت پرسيد . بگو: نديدمش اگه گوشت پرسيد. بگو: نشنيدمش اگه دستت لرزيد. بگو: مال سرماست اگه پات سست شد. بگو: مال ضعفه ولي اگه دلت ريخت به خودت دروغ نگو.
پرسيدم عشق چيست؟ گفت اتشي است گفتم مگر ان را ديده اي؟گفت: نه در ان سوخته ام.
قلب زن پرتگاهي است كه عمق آن را نميتوان حدس زد. (لامارتين)
زن زشت در دنيا وجود ندارد فقط برخي از زنان هستند كه نميتوانند خود را زيبا جلوه دهند. (جرج برنارد شاو)
خوشبختي مانند توپي است كه همه دنبال انند اما وقتي به ان ميرسند به ان لگد ميزنند.
دو خط موازي هيچگاه به هم نميرسند مگر اينكه يكي از انها براي رسيدن به ديگري بشكند.
خوبرويان جهان رحم ندارد دلشان بايد از جان گذرد هر كه شود عاشقشان
وقتي بارون مي ياد دستات رو بيار بيرون هر چي دونه هاي بارون رو گرفتي من رو دوست داري هر چي افتاد زمين من تو رو دوست دارم.
ازم پرسيد من رو بيشتر دوست داري يا زندگيت رو ؟ گفتم زندگيم رو. ناراحت شد و رفت. اما نميدونست كه اون تموم زندگي منه.
ميگن آدم بايد براي رسيدن به عشقش از تموم دنيا بگذره ولي تو كه دنيا مني چطوري ازت بگذرم.
پلك هاي مرطوب مرا باور كن اين باران نيست كه مي بارد صداي خسته من است كه از چشمانم بيرون مي ريزد.
هر وقت ديدي گناه كسي انقدر بزرگ است كه نمي تواني او را ببخشي بدون از بزرگي گناه او نيست از كوچيكي قلب توست.
وقتي به اسمون نگاه مي كني دوست داري كدوم ستاره مال تو باشه؟ به اوني كه كم نورتره قانع باش. چون اوني كه پر نورتره رو همه نگاه ميكنن.
هيچ وقت با كسي نباش كه بتوني باهاش زندگي كني.با كسي باش كه نتوني بدون اون زندگي كني.
اگه تو دنيا قرار بود جاي چيز ديگه اي باشم دوست داشتم اشك روي گونه هات باشم. چون:تو چشمات متولد بشم.رو پلكات جون بگيرم.رو گونه هات جاري بشم.رو لبات بميرم
راز دلت را به چشمانت نگو . چون ميگريند و راز نگه نميدارند.
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم -*- وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم -*- پر پروانه شکستن هنر انسان نيست -*- گر شکستيم ز غفلت ، من و مايي نکنيم -*- يادمان باشد سر سجاده عشق -*- جز براي دل محبوب دعايي نکنيم -*- يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند -*- طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم
اي عشق مدد كن كه به سامان برسيم چون مزرعه ي تشنه به باران برسيم يا من برسم به يار و يا يار به من يا هردو بميريم و به پايان برسيم
اگر مي توانستم مجازاتت کنم از تو مي خواستم به اندازه اي که تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشي .
من دلم مي خواهد با طلوع خورشيد ، جاي هر قطره ي شبنم، روي هرگلبرگي بنويسم ، دوستت ميدارم. حقيقت انسان به آن چه اظهار ميکند نيست بلکه حقيقت او نهفته در آن چيزي است که از اظهار آن عاجز است بنابراين اگر خواستي او را بشناسي نه به گفته هايش بلکه به ناگفته هايش گوش فرا بسپار .
نازم به ناز آن کس که ننازد به ناز خويش ، ما را به ناز فروشان نياز نيست تا خدا بنده نواز است ، به بنده چه نياز است .هيچکس نمي تونه به دلش ياد بده که نشکنه ولي من حداقل مي تونم بهش ياد بدم که وقتي شکست با لبه هاي تيزش دست اوني که شکسته رو نبره
اگه تورو خواستن اشتباهه اگه باتوبودن اشتباهه اگه عاشق توبودن اشتباهه اگه واسه تومردن اشتباهه پس توبهترين و قشنگترين اشتباه زندگي من هستي .
بزرگترين دشمن بشر پوله پول.... هر چي دشمن داري بده به من و خودتو خلاص كن. ميدوني فرق تو با راه چيه ؟ راه رو بايد تا به آخرش برسي ، اما تو خودت آخرشي .
مي دوني چرا وقتي كسي كه عاشقش هستي مي ميره تو فقط گريه مي كني ؟ چون فقط بهش عادت كردي. ولي اگه واقعا عاشقش بودي تو هم مي مردي ...
زندگي دوچيز بيشتر نيست : يا مرگ آرزو ... يا آرزوي مرگ .
اگر مشکلي داري، به دليل طرز فکر توست و تنها راهي که مي تواني مشکل ات را براي هميشه حل کني، اين است که طرز فکرت را تغيير دهي ( وين داير) زندگي نه آنقدر شيرين و مرگ نه انقدر تلخ است كه انسان شرافتش را به ان بفروشد.
اي كاش در ان لحظه كه تقديم تو شد هستي من مي سپردم كه مراقب باشي جنس اين جام بلور است پر از عشق و غرور است مبادا بازيچه شود مي شكند. + نوشته شده توسط رحمان در دوشنبه بیستم آذر 1385 و ساعت
15:44 |
|
|